همیشه سخت ترین سوال اینه که "باید از کجا شروع کرد؟"... مخصوصا اگه بخوای یه اتاق به هم ریخته یا یه اداره بی نظم و کثیف یا یه وبلاگ صد سال آپدیت نشده رو از اول زنده کنی...

با مقادیری شوک دوباره جون میگیریم و به زندگی بر میگردیم و خط زندگیمون از این خط خطی ها میشه که پشت هم میان و نشون میدن طرف زندست(کسی اگه اسم اینو میدونه یا توضیح بهتری داره، از ما دریغ نکنه)

خلاصه که ما برگشتیم... زنده هم برگشتیم... البته بعد از سه ماه تو کما بودن... اما زندگی ادامه داشت و هنوز بازی ها ادامه داره و هیچی منتظر برگشتن ما نموند... نامردا...

*این مدت چیزای زیادی فهمیدم... مثلا اینکه یه زوج همجنس می تونن عاشقانه تو خیابون قدم بزنن...

*یا اینکه تجربه دیدن یه آتیش سوزی می تونه چه جوری باشه...

انفجار!

هنوز انفجار!

دود و آتیش...

دوووووووود سیاه...

دووووووود.....

بالاخره اومدن خاموشش کنن... داه کم کم مهار میشه..:(

*یه چیز دیگه اینکه توی ایران توی میدونا، حق با کسیه که میخواد وارد میدون بشه! نه اون کسی که داره تو میدون می چرخه!

*یکی از مهم ترین موضوعات این بودش که من یکی از مهم ترین آرزوهای زندگیم رو فهمیدم... "داشتن اینا"...

اگه اینا رو داشتم از جام تو خونه تکون نمی خوردم...(یه چی تو مایه های با ایران رادیاتور کی میره تو غار؟)

*یا اینکه رفتم فیلم "به نام پدر" رو تو اولین فرصت دیدم... علاوه بر دیدن فیلم و فهمیدن چیزایی از داستان... فهمیدم مردم میان سینما تا با پاره کردن بسته چیپس و پفکشون منو اذیت کنن یا اینکه نوشابه می خورن و در نوشابه رو حتما باید وسط فیلم باز کنن... یا فهمیدم که سالن سینما به ویژه ردیف ۶، صندلی دوم جای خوبیه برای اینکه به نامزدت ثابت کنی دیگه جواب تلفن های دوست پسرهای قبلیت رو نمیدی و باهاشون دعوا هم میکنی... کلآ این تجربه سینما رفتن توی ایران بعد از یه مدت ۴ ساله تجربه "کچل کُنی" بود... مهم تر اینکه فهمیدم ملت میان فیلم کاملا جدی و دراما رو ببینن تا بخندن و البته به خاطر اینکه صحنه هایی که بهش خندیدن کم بوده، می تونن بگن فیلم بدی بوده...

اینا گوشه هایی از تجربه های این غیبت چند ماهمون بود...

اگه خدا بخواد کم کم دوباره راه میافتیم... فعلآ داریم با کفش چراغ دار تاتی تاتی میکنیم

.:کشک دوم:.