سه کشک...!!!
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
کشکایی که قبلآ سابیدیم
 
جمعه 15 مهر ماه سال 1384
ملکی ایرلاین تو بهترین مالی!


تا حالا شده یه سفرتون ۱۴ ساعت طول بکشه؟!
نه بابا منظورم این نبود که رفته باشید اون ور دنیا!(که اونم ۱۴ ساعت طول نمی کشه).
رکورد رو زدیم، یه سفر ۱ ساعت و نیمه رو طی ۱۴ ساعت انجام دادیم!
نه برادر! با الاغ نرفتیم. با آسمان، جانشین به حق ملکی ایرلاین رفتیم!



بله...
داستان از این قراره که ما بعد از ۲ روز اقامت تو تهران وقتی خواستیم برگردیم دبی، هیچ بلیطی جز آسمان گیر نمیومد. ما هم خر شدیم، گرفتیم... آخر و عاقبتشم شد تلف شدن کامل یه روز!
حالا ما که کلآ الافیم، همه روزمان تلف میشه، اینم روش... ولی ملتی همسفرمون بودن که مثلآ فقط واسه یه روز میخواستن بیان دبی و کار داشتن و .. اونم که یه روزشون پرید!
ما کله سحر(۱۰ صبح) از خواب پا شدیم، تا ۱۱ اماده شدیم. ۱۱ به مقصد فرودگاه امام خمینی سوار ماشین شدیم و این سفر ۱ ساعت طول کشید. البته من که خواب بودم. ولی بدیش این بود که بعد از یه ساعت خوابیدن، فکر می کردم ۱۰ دقیقه خوابیدم. نمی دونم چرا زمان تو دنیای خواب خیلی دیر تر از حالت عادی میگذره... خیلی بده ها!
خلاصه. موقعی که رسیدیم دیدیم یه سری شاکین و داد و بیداد دارن با مسولای فرودگاه نگو اینا پروازشون ۷:۳۰ صبح بوده، تا ۱۲ الاف شده بودن، کلی شاکی بودن. ما گفتیم تا ۲:۳۰ مونده، بریم یه چیزی بخوریم... یه بوفی بود اونجا، یه چیزی خوردیم و از ترس جا موندن از پرواز زود رفتیم واسه چک کردن پاسپورت و اینا... اما  خبر رسید که پرواز ۱ساعت و نیم تاخیر داره و میشه ۳:۳۰. بعدش حدود ۳ گفتن نه شده ۵! بعدش نزدیکای ۵ گفتن شده ۷! اخرشم ۹:۳۰ پرید...

هی زرت زرت ساعت پروازمون عوض میشد و هی میافتاد عقب تر!

هیشکی جرات نمی کرد از همون اول بگه: ۹:۳۰!
البته نمیدونم شایدم قصدی نبوده و خودشون هم از اونجایی که آخر برنامه ریزی و نظمن، نمی دونستن کِی آماده پرواز میشن!

شاکی شدن ملت و خلاصه داد و بیداد و مسول رو صدا کن و ... که البته خوب معمولآ این موقع ها هیشکی مسول نیست! هرکی رو گیر میاوردیم میریختیم سرش و اعتراض و ... صرفآ واسه خالی کردن خودمون وگرنه فایده نداشت که! خیلی جالب بود... همه با هم میگفتن: ملکی! ملکی! ملکی!



تا ۹:۳۰ اونجا الاف بودیم، به اضافه اون ملت پرواز ۷:۳۰! (این ۷:۳۰یا یه سری ۵ فرستادنشون برن، تا کاشان رفته بودن، بعد یکی از موتورا سوخته بود، ملت اشک، گریه زاری که تمومه... ولی اخرش برگشته بودن تهران!)



مردم از بس قهوه و چایی و دلستر خوردم! آخه جالبش اینجا بود که رستوران و مواد خوراکی جامد پیدا نمی شد!
یارو کافی شاپه یه تابلو زده بود: هات داگ، ژامبون و ...
من و مریم یه سال انتخاب کردیم که چی بخوریم، بعدش به زنه گفتم: ۲ تا ژامبون مرغ!
گفت: شرمنده! هنوز نداریم!
گفتم: بابا اون بالا زده ...
گفت: فعلآ تابلوش رو زدیم، ولی هنوز یخچال و امکانات نداریم که ساندویچا رو بیاریم...
مرسی امکانات!
وای چه دردناک بود که اسم غذا ها جلوت باشه اما مجبور باشی صدمین فنجون قهوت رو بخوری!

خلاصه....



ساعت ۹:۳۰ گفتن: بیاید سوار شید!
آقا رفتیم، گفتن فلان گیت، همه رفتن اونجا، بعد گفتن: نه... اون گیته...
خلاصه ۴ بار از این سالن رفتیم اون سالن...
یکی میگفت: دوی سرعته! میخوان استقامتتون رو امتحان کنن...



آخرش سوار شدیم. بغل دستیم زنگ زد مامانش: مامان داریم راه میافتیم... دعا کن!
۱۱ رسیدیم. تا ۱۲ هم تو فرودگاه دبی معطل شدیم چون ۶۰ تا پرواز با هم اومده بود، باید یه ساعت معطل یه ساک فسقلی میشدیم...

اما باید با اطمینان بگم: آسمان، ملکی ایرلاینه، ملکی ایر لاینه!


تعداد بازدیدکنندگان : 112188


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها