سه کشک...!!!
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
کشکایی که قبلآ سابیدیم
 
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
"خُر" بی "پُف"!


متن قبلی برگی بود از خاطرات کشکی ما...
بد نیست هر از چند گاهی تاریخ درخشان و قطور کشوکیت رو ورق بزنیم. اون مطلب هم یکی از برگاش بود که کشک یک زحمتش رو کشیده بود...
خلاصه عالمی داریم!

هنوز هوای گرم تابستونی رو که از گلو دادیم پایین، از ریه بیرون ندادیم و هنوز "خُر" خوابای تا بعد از ظهر تابستون به "پُف" نرسیده که باز سر کله تابلوهای مسخره : BACK TO SCHOOL تو مغازه ها پیدا شد...
آخه آدم! جمله بهتر از این نیست که این رو گنده می کنی می زنی اون بالا؟!
غم و غصه دنیا میریزه رو سرت وقتی میبینی مغازه ها باز کیف و دفتر و کتاب آوردن... وقتی باز واسه ثبت نام باید بری مدرسه...
از همه بد تر وقتی روی ماه(موقع های خسوفش!) مدیر و ناظم رو میبینی که واسه شهریه گرفتن خوب می دواَن این ور و اون ور و خوب جز بلاله می زنن...
عجب عجب...
البته کشک سه که راحت شده... راحت که چه عرض کنم؟ از این خراب شده(مدرسه)، رفته یه خراب شده دیگه(دانشگاه)...
ما هم سال آخر دیگه... امسالم یه کاریش میکنیم... مثه ۱۱ سال قبلی...

*

راستی در راستای اینکه کابینه ای در حال تشکیل است و هنوز خود مستر پرزیدنت هم اسم کوچیک وزرای پیشنهادیش رو نمی دونه(انقدر که ماشالا شهره خاص و عامن)، گفتم بد نیست باهاشون آشنا شید...
خیلی جالبه سوابق و فعالیت هاشون رو که نوشته، مثلآ طرف یه بار تو دیکته کلاس اول ۲۰ گرفته هم، ذکر کرده... با این اوضاع گفتم من دفتر دیکته دبستانم رو ببرم مجلس بگم منم وزارت می خوام با این همه ۲۰ و ۱۹!
راستی طبق این لیست باید بگم دنیا دست علم و صنعتی هاست... بشتابید که تمام شد!

 
سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1384
هی کشکا....من دیروز یه چیزه باحال کشف کردم :)
یه فیلم مستند از یه روز اومدن من به دیار کفر!‌

مکان: دبی ٬ اتاق کشکها....
زمان: ساعت ۴:۳۵ صبح..( دوربینم ساعت نداشتاو اون وسط محیا ساعتشو نشون داد تا تماشاگران بفهمن ما چقدر یه طوریمون میشه!)
کارکتر ها: ۳ کشک !
کشک یک مشغول فیلم گرفتن هست که فقط دستشو با یه قاشق (بیشتر شبیه ملاقه!) در فیلم میبینید. کشک ۲ و ۳ هم با چشای پف کرده و نیمه باز! دو تایی افتادن به جون یک کاسه که یه چیزای سفیدی توشه! 
اون کشک تو کاسه؟ پس چرا اینقدر شل و وله؟
نه...ماسته! .... ولی اونا چیه توش؟ نون خشکه؟ نون و ماست؟ غذای چوپان؟!!....

در این میان کشک ۲ قوطیه برشتوک با آرم خروس قرمز رو میاره جلو دوربین...و  این همان نون خشک های توی ماست است....
پناه بر خدا.....



...ناگفته نماند که این اولین تجربه ی خوردن آبگوشته ماست و چیز خشک (برشتوک) کشکی نیست.
یک سال قبل از این ماجرا در همین ساعت (مکان تهران٬ اتاق کشکها) ٬ ۳ کشک برای اولین بارتیلیته چیپس و ماست را ابدا میکنند و به زور میخورند تا صبح اثار جرمی از آن باقی نماند!


و کشکی عالمی دارد............



 
دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384
می گذره اما به سختی...


در راستای اینکه روزای تابستون داره می گذره و در واقع این تابستونم داره تموم میشه، ما هیچ چیز قابل عرضی برای انجام دادن توی این روزا نداریم...
محیا که داره پای کامپیوتر پیر میشه!
یعنی عصرا بیدار میشه از خواب(مثه خانوم هاویشان بود، چی بود؟ محیا الآن تقریبآ ۲ ماهی هست که نور خورشید رو ندیده. بچم با صبح میونه خوبی نداره) بعد از ۲ ساعت کلاس زبان پای کامپیوتر میشینه تا صبح! بعدشم میره می خوابه... البته میگه شبا خوابم نمی بره. فکر میکنه مثلآ مریضه... ولی مامان میگه منم اگه تا عصر میخوابیدم، شب دیگه خوابم نمی برد!(منم با مامان موافقم)
منم که هر روز مسیر اتاقم تا آشپزخونه رو چند صد باری متر میکنم؛ می خوام مطمئن شم که فاصله اش کم و زیاد نمی شه. بعد میگن چرا جوون مردم معتاد میشه و ... بابا بچه همه رفیقاش به ولایت خود(ایران) سفر کردن و ما را تنها گذاشتن(شاعر میگه: همه رفتن کسی دور و برم نیست... چنین بی کس شدن در باورم نیست و غیره...) آخر هفته هم اگه این محیای افسرده گوشه گیر رو بشه از گوشه خونه کَند، میریم بیرون. البته اونجا هم فقط به قصد خوردن میریم.
خلاصه که سیاوش میگه: روزهای تابستون می گذره اما به سختی...(یه چیزی تو همین مایه ها)

راستی با وجود اینکه میگن بچه های به اصطلاح اون ور آب(!) چندان براشون مهم نیست و فرخ نداره، ولی خداییش دلمون واسه خاتمی تنگ میشه...

 
جمعه 14 مرداد ماه سال 1384
خرباش... شهردادر... میمون بازی!



سلام
اول اینکه مثکه یه توضیح در مورد معرفه یا نکره بودن عکس قبلی باید بدیم...
اونم اینکه در راستای اینکه ما ساکن سرزمینی عرب نشین هستیم، اون "ال" اول طبیعیه، پس زیاد خودتون رو ناراحت نکنید و همون خرباش بخونید...
البته مجبور نیستید حتمآ بهش عمل کنید! ما هم فقط خوندیم و گذشتیم(البته عکسشم گرفتیم)

بعدش اینکه اینم یه چیز



البته از قدیم شاعر گفته که کشک رو چه به این حرفا... ما رفتیم پی میمون بازی خودمون!
خداییش حال می کنید ما با مگس بازی و میمون بازی و ... اوقات فراغتتون رو در روزهای گرم تابستان پر میکنیما!


 
یکشنبه 9 مرداد ماه سال 1384
خر باش!


تو دوره امتحانا (که یادشم تن خیلیارو بندری می رقصونه) به ما بد نمیگذشت... حالا گذشته از کارای گروهی و کمک های بلاعوضی که به هم دیگه می کردیم و ...، قبل از امتحان هم ما یه لطفی به این معده بیچاره می کردیم. اینجوری که موقعی که می رسیدیم مدرسه، یه راست می رفتیم این رستوران لبنانی نزدیک حوزه(قم رو نمی گم! حوزه امتحانی رو میگم!) و خلاصه گوشت و پنیری، چیزی می زدیم به بدن... بعدشم از اونجایی که یک از یک هم درس خون تر بودیم، اونجا کتاب رو باز میکردیم ببینیم دنیا دسته کیه... آخه اصولآ ما از این عادتا نداریم که شب قبل کتاب رو تموم کنیم...
خلاصه بعد از یکی دو ساعت ولو کردن کتابا روی میز رستوران و حرف زدن(به جای درس خوندن)، بند و بساطمون رو جمع می کردیم و می رفتیم حوزه(بازم قم رو نمیگم... حوزه امتحانی رو میگم). یه بار راهمون رو عوض کردیم و از یه راه تازه خواستیم بریم که رسیدیم به یه ساختمون نیمه ساخته که خیلی باحال بود:


این دیواریه که دوره اونجا کشیده بودن...

اسمه شرکت ساختمانی ای که این رو داره می سازه اینه ها... گیر داده که خر باش!
حالامن نمی فهمم چه اجباریه؟!

   1      2    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 112214


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها