سه کشک...!!!
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
کشکایی که قبلآ سابیدیم

آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
خواستگاری و مامان عقده ای!



از پیام های تسلیتتون ممنون!
روح ماهی شاد شد! البته نمیدونم دقیقآ الآن جسمش کجاست چه خواسته روحش، ولی هر جا هست، شاد شده احتمالآ!

اما این کلاس زبان ما خیلی بین المللیه دیگه! مثلآ توی کلاس ما از فرانسوی هست، تا افغانی(نگفتم عمله افغانی که قیافت این شکلی  شد! بابا طرف کلی تریپ داره واسه خودش! ولی خوب افغانیه دیگه... به ما چه؟!)
خلاصه... یه چنتایی هم عربای اینجا(امارات) هستند تو کلاس، امروز بحث فرهنگ ها و رسومات کشور ها شد. بعدش معلمه از یکی از این عربا در مورد خواستگاریاشون پرسید. یارو کلی توضیح داد و اینا، بعدش وسط حرفاش گفت: مثلآ من که الان می خوام ازدواج کنم،... معلمه گفت یادمه متاهل بودی، گفت آره! زن دومم رو می گم!
گفت مامانم و خواهرم یه دختر رو دیدن و کلی ازش تعریف کردن، قرار شده باهاش ازدواج کنم. معلمه گفت: دوسش داری؟
یارو گفت: نمی دونم. آخه هنوز ندیدمش!

اما حالا گذشته از عرب بودن (که این خودش از هر ... بدتره!)، حرکته مامنه مهمه!
رفته یه دختری دیده که بشه زن دوم پسرش! باید بگم حقشه اگه بابای یارو(یعنی شوهر همین مامانه) بره ۱۰۰ تا زن دیگه بگیره!
شاعر میگه: چاه نکن بهر کسی! اول خودت دوم کسی!
۲ تا مطلب هست اینجا: ۱. حق مامانه همینه که بابای یارو(یعنی شوهر همین مامانه) بره ۱۰۰ تا زن دیگه بگیره!  ۲. بدبخت انقدر که سرش اومده(یعنی انقدر که باباهه زن گرفته) عقده ای شده! گفته منم برم سر یکی دیگه بیارم! یه جورایی سادیسمه!
شایدم این دو تا مطلب یکی باشه و نشه یک کدوم رو به اون یکی ارجحیت(مرسی کلمه!) داد! مثه این قضیه مرغ و تخم مرغ که نمی شه گفت مرغ اول بوده یا تخم مرغ؟!


 
جمعه 24 تیر ماه سال 1384
قاتل!


سلام...
بابت مطلب قبلی و هشدارایی که دوستان دادن که مبادا اون معلمه قشنگ ما از بازدید کننده ها باشه و بیاد بعدآ حالمون رو بگیره، باید بگم نه بابا! معلم ما ... تر از این حرفاست!

راستی ماهیِ سگ جون ما که گفتم تا چند وقت پیش زنده بود، آخرای خرداد مرد...  تا بهار تموم شد، مرد! اینم واسه خودش یه فلسفه ای داره ها! دید بهار نیست، سرش رو گذاشت و مرد... مثه ما آدما دو دستی نچسبید قضیه رو تا بهار بعدی...
اما خوب اینجا نقش بابای بزرگوار من هم قابل چشم پوشی نیست و جای قدر دانی داره...
باید بابا رو واسه شکنجه دادن ببرن!
داستان از این قراره که این ماهی ما چند روزی دیدم که حس و حال همیشگی رو نداره و دیگه نمی رقصه و بپر بپر نمی کنه! گفتیم چند روز دیگه بهتر میشه... دیدم نه! فرداش کج شد! خیلی جالب بود... دیگه صاف وای نمیستاد... کجکی شده بود!



هی کج و کج تر می شد روز به روز...
من گفتم این ماهیه چرا اینجوریه؟!... سکته خفیف کرده انگار! چرا کج و کوله شده!
هیشکی هیچی نگفت...
یه هو بابا خودش رو لو داد...
گفت: نمیدونم حالا ماله این باشه یا نه ولی من آخرین بار موقعی که میخواستم آبش رو عوض کنم، آب تنگ رو خالی کردم، یه ذره تهش مونده بود، ماهیه هم تو همون یه ذره آب بود، بعدش هی تنگ رو تکون دادم تا قشنگ تنگ پاک شه! شاید چون هی سرش به در و دیوار خورده، این شکلی شده!
بله... شاید که نه! قطعآ دست گل باباییه!
ماهی چند روز بعدش هم مرد!
البته هیچ کدوم از بهانه های بابا که میگفت: عمر این ماهیا تا عید بیشتر نیست... تازه این خیلی بیشتر از چوپ خطش هم عمر کرده... مورد قبول ما و دادگاه قرار نگرفت!
بابای قاتل!

 
دوشنبه 20 تیر ماه سال 1384
استفاده بهینه از تکنولوژی!

سلام...
ایران چه خوش گذشت... حیف که باز زرتی برگشتیم...
کارنامه ها رو هم که دادند... چه امتحان هندسه ای دادیم ما... چه نمره ای گرفتیم بازم ما...
خوب بالاخره آدمی که تو طول سال با استفاده از تکنولوژی امتحان میده همینه دیگه...
موقعی که با بولوتوث و هدست نمره میاری، معلومه آخر سال فارغ میشی!
ولی چه حالی می داد امتحان هندسه های ما... یه بار برگه رو کش رفتیم قبل از امتحان!
یه بار با هدست نمره گرفتیم!
یه بار مکالمات مکتوبمون نتیجه داد...
خلاصه که بدون استفاده از کتاب و بدون صرف وقت واسه درس خودن تا آخر سال حال می کردیم با این هندسه...
ولی خداییش خیلی حس بدیه موقعی که هدست تو گوشته و یکی داره از اون تو جواب رو بهت میگه و خبر نداره که معلم دو سانتی تو وایساده! آدم اون موقع احساس می کنه همه عالم و آدم دارن صدای طرف رو می شنون! ولی خوب... به هر حال گذروندیم این دوران های سخت رو!
اینام یه سری از حرفا و تبادل اطلاعات ماست سر امتحان هندسه!







جالبش اینجاست که اگه دقت کنید چند تا سوال رو هیچ کدوممون نمی دونستیم...

و اما نتیجه غیر اخلاقی:
۱. هدست چیز خوبیه! اصولآ تکنولوژی و پیشرفت موبایل و ... خیلی خوبه، یه بار از بلوتوث استفاده می کنی، یه بار از هدست و خلاصه می گذره این روزا هم...
۳. خدا پدر اونکه یونیفرم مدرسه ما رو مقنعه و مانتو گذاشت رو بیامرزه که لطف بزرگی در حق ما کرد... چه حالی بده نوشتن توی مقنعه، چه حالی بده نوشتن روی شلوار، ‌چه حالی بده ورق چسبوندن زیر مانتو، چه حالی بده زیر مقنعه هدست توی گوش گذاشتن...
۲. ملخک یه بار جستی! ملخک دو بار جستی! سومین بار دیدی با ملخ(یا مگس) کش زدن تو سرت تا دیگه نتونستی بجهی ها!


 
سه شنبه 14 تیر ماه سال 1384

به خدا ما رو اغفال کردند!
آقا ببخشید!

والا ما الکی الکی داشتیم وارد یه بازی کشکی و سیاسی می شدیم که خودمون رو نجات دادیم!
بابا اونجا داشتن ما رو می خوردن!
ما کشکا رو چه به این حرفا!
دیگه انقدر هم که کشک نیستیم!
خلاصه که یکی به ما گفت: اصن به شما کشکا چه؟!
ما هم با این که خیلی هم مربوط بود بهمون(هر چی نباشه سیاست هم واسه خودش کلی کشکیه!) کشیدیم کنار تا وبلاگمون و دنیای کشکیمون زنده بمونه...
این جوریا!

راستی من(کشک سوم) گواهینامه گرفتما!
برو حال کن! چه حالی بده قل خوردن تو خیابونا!


 
دوشنبه 6 تیر ماه سال 1384
الو سلام... من زندانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق...........


تعداد بازدیدکنندگان : 112221


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها