سه کشک...!!!
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
کشکایی که قبلآ سابیدیم
 
جمعه 29 اسفند ماه سال 1382
کشک۱

امیدوارم دیگه اینو ببینید. این سبزه فامیلاست!






 
سه شنبه 26 اسفند ماه سال 1382
برای جواد که امروز تنهاست...

آب حیات بخش این بار زندگی را در خود فرو برد و مرگ را فریاد کشید.
آسمان می بارید، از غم پر پر شدن یک زندگی و لحظه آتش میگرفت از این غصه سنگین...
برادر ،نام برادرش را فریاد میزند، نام او را که حالا زیر خاک آرام گرفته و خانه و زمانه را تنها گذاشته و آینده را... این واژه بی مفهوم را بی معنا تر کرده... جواد ، مادرش، پدرش و آنها که سالها با خنده ها و نفس های مهدی زنده بودند ، زندگی را لحظه های پوچی در می یابند که فقط یاد آور عزیز از دست رفته شان است...
29 اسفند روزی بود که مهدی چشم به جهان گشود و 24 اسفند چشم از این جهان که جوانی را در او مزه مزه میکرد، فرو بست و خانه را فقط با خاطراتش تنها گذاشت... 5 روز مانده به سالگرد تولدش، مرگ را برای ما معنا کرد و رفت و 29 اسفند چه روز سختی است برای مادر ، روزی که فقط بوی جوان 20 ساله اش را می دهد... کاش بارن ببارد، کاش باران ببارد از این غصه و کاش آسمان مهدی را تنها نگذارد...

در گذشت مهدی کاظمیان ، برادر جوان جواد کاظمیان را به خانواده کاظمیان تسلیت عرض میکنیم و خواستار مغفرت او از سوی خداوند هستیم.


 
یکشنبه 24 اسفند ماه سال 1382
ما چاکر همه برو بچز تبریز هم هستیم...!!!
سلاااااااااااام به به به..دوستای خودمون...!!حال و احوال چه طوره.؟!
خوبید که انشاالله...؟!!
هم وطن های عزیز آذری مون چه طورن.؟؟!
آقا بازم شرمنده ما دیر اومدیم..دیگه بلاخره مشکلات زندگی و اینا دیگه...چه میشه کرد..این مشکلات انقدر زیاده که ادم میترسه یه روز کمرش رو بشکنه..!(تیریپ نا امیدی)
خوب دیگه دوستان مقدمه چینی دیگه بسه..!
من اینجا یه نکته ای رو اشاره کنم که ما اصلآ قصد مسخره کردن و اینا رو نداریم ولی یه عکس خیلی باحالیه که می خواستیم شما هم ببینید..!!
این نمای کوچکی از شهر شهید پرور تبریزه..آخه خدایی شما قضاوت کنید نباید از آدمای محترمی که این ساختمون رو ساختن تجلیل به عمل بیاد..؟!!



خداییش به اینا میگن ادمای خوش فکر و دلسوز...!!وقتی که به بن بست رسیدن و دیدن که اَی داده بیداد این کارکنای بی فکر اداره برق اومدن تیر چراغ برقشون رو تو مسیر ساختمون سازی اینا زدن اصلآ نا امید نشدن و به جای اینکه ساختمون رو خراب کنن و مصالح زیادی رو هدر بدن با یه حرکت ضربتی اومدن به کارشون ادامه دادن و از حرف هیچ بنی بشری هم یه کم ترس به خودشون راه ندادن...!!
حالا تجلیل از چنین ادمای خوش فکری که به درد جامعه می خورن کاره بدیه..؟!!خداییش بده.؟!
یه لوح تقدیر به این مناسبت باید بکوبیم تو سرشون!

فعلآ...

 
شنبه 16 اسفند ماه سال 1382
کوکتل! (شیش میوه!)

سلام...
شناختین که؟!
خوب میبینم که باز این جارو خاک گرفته!
شرمنده ما پر روییم صد سال یه بار آپدیت میکنیم بعدشم با کمال پر رویی میایم میگیم: خاک و فلان و اینا...!( "اینا"رو اگه از من بگیرم دور از جون لال میشم!)
چند روزیه همین جوری وبلاگ گردی که کردم دیدم کلآ همه دوستان چه از اونایی که متن ادبی مینوشتن یا خاطرات مینوشتن یا ورزشی می نوشتن یا مهم تر از همه سیاسی می نوشتن بالاخره همشون یه حرفی از انتخابات و دهه اول محرم زدن ولی ما کشکا دیگه خیلی کشکیم و اصن یه اشاره کوچیک هم به این ۲ اتفاق مهم نداشتیم! خوب کشکیم دیگه...
نکته جالب دیگه اینکه بعضی از دوستان وفا دار که ما هر روز هم تو وبلاگشون تلپیم و اونا هم همچنین( جو عید و تریپ دید و بازدید) تازه فهمیدن که این ۳ تا کشک دختر هستن! بابا دست مریضاد( مریزاد) این همه این جا تلپ بودین و نون و نمکی ( تو باب مشتی گری یا به قول علی پروین: مشتی گیری!) خوردین و تازه فهمیدین ما دختریم!به هر حال کشکیه و هزار درد سر....
در خبرها داشتیم که هنوز گلناز و عاطفه زنده هستن! البته نه که ما منتظر مرگشون باشیما! نه! نه که از آخرین آپدیتشون حدود ۲ قرنی میگذره، مردم دیگه به معاصر بودن این وبلاگ شک کرده بودن!( عزیزم واسه این نگفتم که بخندی، گفتم خِجِل(بر وزن کِچِل) شی، بری آپدیت کنی!)
راستی عیدم نزدیکه! شاید ما هم تو وبلاگمون یه خونه تکونی(درست تلفظ کن!تکونی نه! تکانی!) داشته باشیم... البته شاید، مثه همه حرفامون! مثلآ قرار بود که عکسای اون تِلِپینگ پنج ساعتَرو هم بذاریم ولی به هر حال یه سری مسائل امنیتی( یا همون ناموسی(خودش میدونه کیو میگم)) اجازه این کار رو به ما نداد!
راستی دیروز هم روز درختکاری بود محیا هم که میخواد تو مسابقه مشاعره مدرسه شرکت کنه میگه بنویسم:
 "درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
               نهـــــال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد"

                                                                                                        (صائب)

منم که به حرفش گوش ندادم!

فعلآ...


 
شنبه 9 اسفند ماه سال 1382
نمایی از ته کلاس....

سلاااااااااااااام...به به به...!دوستای گل خودمون..!
چطورید.؟ اوضاع بر وفق مراده.؟
ببخشید ما این دفعه دیگه خیلی دیر آپدیت کردیم.. اما این دفعه هم ما باز توجیهی داریم برای تبره کردن خودمون..!! تا چند دقیقه دیگه میفهمین..!
آخ اخ آخ فردا بازم شنبه هست و روزی که من اصلا اعصاب ندارم...!! انقدر از این شنبه ها بدم میاد که نگو...!! هر چند که ما دو زنگ اول رو چون صبح زوده، خوابیم..و هم چنین دو زنگ آخر رو چون ظهر و خسته ایم می خوابیم...!!
من و گیلدا(دوستم) تقریبا در روز تو مدرسه یه ۲ ساعتی رو به خواب اختصاص میدیم..! به هر حال آدم به استراحت نیاز داره دیگه...
حالا یه بار سره کلاس من و گیلدا خواب بودیم، بچه ها هم داشتن بحث می کردن با معلمه و ... که البته نمی دونم در مورد چی، خلاصه کلاس شلوغ شد و بچه ها مزاحم خواب ما شدن ، یه دفعه گیلدا پا شد وسط کلاس بند گفت: اَااااااااااااه ه ه ه .... چه قدر شلوغ میکنید.... و دوباره گرفت خوابید.... (رو که نیست سنگ پای گزوینه)
یه بار دیگه هم محیا سره کلاس زبان احساس خستگی کرد و خلاصه دستش رو گذاشته بود رو صورتش، بالای چشمش به حالته سایبون و خوابیده بود، معلمه هم فکر کرده بود بابا این دختره تو فکر و اینا برگشته بود گفته بود: خانوم کشک ۲! شما این قسمت رو بخون! آخه بنده ی خدا تو خواب بخونه؟! زنه میبینه جوابی از اون ورا نمیاد و باز میگه : محیا خانوم بخون، مهسا هم که بغله محیا نشسته بوده میبینه داره تابلو میشه میزنه به محیا میگه پاشو.... محیا پاشو..... ( ماشاللا خوابش هم که سبک...) خلاصه بیدار میشه ، از همه جا بی خبر بر میگرده به معلمه میگه: چی شده؟!... معلمه هم که فکر کرده فقط یه ذره حواسش نبوده( زهی خیال باطل...) میگه: حواست کجاست محیا خانوم؟!... مهسا و عاطفه هم زود اقدام میکنند و ندا میدن که تابلو! باید شما ره ۳ رو بخونی... حالا بلد هم نیست که ... خلاصه به کمک دوستان و ... حل میشه قضیه به حمد الله.... بعدشم دوباره میگیره می خوابه و مهسا و عاطفه هم مشغول کار خودشون میشن که همانا خوردن چیبس و واکمن گوش کردن بوده....
اینم عکس هایی که از منظره ته کلاس گرفته شده:



اینبود دلیل دیر آپ دیت کردن وبلاگ... ما داشتیم روی این نقاشی کار میکردیم...( مرسی پروژه سنگین)
راستی ما یه معلم زبان خارج از برنامه مدرسه داریم که خیلی باحاله و الآن هم داره این متن رو میخونه. آقا عرض ادب.... ...( تریپ خودشیرینی و ...)

تا بعد....



تعداد بازدیدکنندگان : 112184


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها